گردش در این دنیای مجازی اگر چه بسیار جذاب است اما مضرات خاص خودش را هم دارد. خبر های قربت وقوع جنگ را امشب در بسیاری از سایت ها خواندم. این اولین بار است که آرزو میکنم کذب نویسی این خبرگزاری ها حقیقت داشته باشد.همه متفق القول هستند که حملات در ابتداهوایی است و این یعنی اینکه دوباره احتمال دارد صدای دیوار صوتی را بشنویم، شیشه های ضربدر خورده را ببینیم، و دوباره رادیوها سراغ باطری بروند تا در حرکت و دوری از برق هم بتوانند صدای آژیر را جیغ بکشند.یعنی دوباره جوانان در صندوق های چوبی دراز کش شهر را بچرخند و بخوابند به سینه خاک.
دنیای پر از کثافتی است دنیایی که ابر قدرتی تنها به بهانه های اقتصادی با سیاست های رذیلانه اش آزادی و امنیت جهان را دستاویز کند و ناپالم هایش را به نماینده منطقه ایش وام دهد تا این بار کودکانی مانند کودکان سردشت تمام بچگی معصومانه شان به آتشی گر بگیرد و دیگر مجال نیست حتی با ریه های پر از بوی سیر بازی های کودکانه شان را با سرفه ها آذین ببندند. عکس های عراق را میبینم و بچه ها و بزرگتر های که دست و پایشان را پرپر کرده اند زیر پای دموکراسی شرقی و تعصب ملی و دینی وطنیشان.
بوی باروت می آید اما جهان آرا و همت و دوران نیستند و من میترسم. شلمچه دوباره گیسوانش را برای عاشقان جان بر کفش در باد رها میکند اما بچه های لشگر 27 حزب الله را آب کارون برده است. سرداران پیر امروز که دلاوری را به جوانی ختم کرده اند با سربازان جوانی که در سود و اس ام اس و فیلم های خصوصی دیگران بر روی موبایلشان غرق شده اند چه خواهند کرد؟ نسلی که امروز غبطه می خورد بر موقعیت دلالان دلار زمان جنگ میتواند پایش را بر مین بگذارد و اگر هم گذاشت بر میدارد تا پشت سریش نفس از دشمن ببرد؟
بوی جنگ می آید و من که از ترقه های چهارشنبه سوری هم عصبی میشوم جز آنکه اضطرابم را در این سطور جار بکشم کار دیگری نمیتوانم بکنم. جز آنکه دعا کنم همین آرامش نسبی هم از ما گرفته نشود کار دیگری از دستم بر نمی آید. نسل من که هنوز کودکیش را لا به لای آوار و آواز و خاطره جستجو میکند شکسته تر از آن است که بتواند تقدیر اسطوره هایش را دوباره باز نویسی کند.این زباله های زور گو که در آنسوی جهان تکیه به بالش داده اند و قیمت دلار را با فرمان آتش بهبود میبخشند را نفرین میکنم به خون هر چه بیگناه که آخرین تیرهای ترکش این وبلاگ نویس آرامش دوست و پر از هراس بیش از این نیست. من هنگامی که نیاز به کودکی داشته ام بمب های عراق را شماره میکردم.زمانی که نیاز به آسایش داشتم رنج سازندگی برای آیندگان را تاب آورده ام.زمانی که نیاز به شور و تفریح داشتم پیاده نظام اصلاحات بوده ام و امروز که جز آرامشی نسبی برای اداره زندگی کوچکم ندارم می بایست چشم انتظار غریبه های بربر دیگری باشم که تمدن را فقط در خانه شان قاب گرفته اند. خدا را شکر که چشم از این اخبار که می گیرم غرق میشوم در آرامش خانه ام و جنب و جوش مردمانی که چه خیر و چه شر سر شب نانی به خانه میبرند و آخر شب بیرون میزنند تا لابه لای خوبی و بدیشان هر چه تهدید و رجز است را به سخره بگیرند.به هر حال اگر خبری بود و نان و بنزین و آب ذخیره کردید اسفند را فراموش نکنید که همان چند دلاورمان را ، از گلوله که نمیتوانیم ، از چشم زخم دور کنیم.
نوحه برای من یاد آور روزگاران گوناگونی است.قدیمترین دوره ای که خاطرم می آید دورانی است که اهل هیات بودم.دورانی با نوحه های سنتی و تقریبا تکراری که با صداهایی رسا خوانده میشدند.صدا های تا آن حد رسا و حرفه ای که شام غریبان که معمولا میکروفن ها خاموش بود تمام صحن حسینیه مدنیه را فرا میگرفت.پس از آن دوران اواخر دبیرستانم بود که نوحه های سبک جدیدی مد شده بود که امثال حاج منصور ارضی با شعرهایی جدید آن را خلق کرده بودند.صدا هایی که این نوحه ها را روایت میکرد خش دار و نزدیک به ناله کردن بود و اگر بار معنوی با خود حمل نمیکردند تقریبا گوش خراش بودند.پس از آن هم دوره جدید است که نوحه ها کلا بی نمک است و اشعار نه تنها زیبا نیستند که در بسیاری موارد کاملا توهین آمیز هستند.دوره اول که احتمالا اواخر دوره نوحه خوانی سنتی بود نوحه ها جنبه حماسی داشت.محکم و بلند خوانده میشد و اشعار نوحه ها کاملا حرفه ای و کلاسیک بودند و در بطن وجود سراینده و شنونده میشد عشق و احترامی حماسی و اسطوره ای را به اصحاب ارشد دین احساس کرد.دوره بعدی که دوره حاج منصوران مختلف است انگار سراینده شعر نزدیکی بیشتر اما کمی آمیخته با احترام را با ائمه احساس میکرد و دوره آخر که همین دوره است آنقدر جسورانه و صمیمانه با اصحاب دین صحبت میشود که انگار از دوستی طلبکارانه نیازی را طلب میکنند. در این زمان تقریبا برایم غیر ممکن است که بتوانم صدا های مختلف را از هم تشخیص بدهم. همانطور که اعتقادات آبکی شده اند ترانه ها و نوحه ها هم آبکی و باری به هر جهت شده اند. محرم که میشود بازار استودیو های بدون مجوز داغ است تا هر کسی که ادعای دلبستگی به سالار کربلا دارد ترانه ای جدید را آویزان گوش جوانان بدبخت این مملکت کند.زنگ موبایل ها را همین نوحه های بی ریشه عوض میکند و هر ماشینی که تا دیروز صدای شهرام کاشانی از آن بیرون می آمد امروز بلندگوی نوحه های پاپ است.خدا سایه این آهنگران و کویتی پور را از سر موسیقی منحصرا مذهبی این مملکت کم نکند که آخرین روزنه های تاریخ این موسیقی هستند. کویتی پور گرچه حماسه نفسش به پای حسن فخری نمیرسد ولی هر چه باشد صدای او راوی زیبا ترین نوحه های تقریبا بوشهری معاصر است. حاج صادق را هم که بعد از روایت نوحه شیعه پدیده ای شده است برای خودش.گر چه اورا بیشتر به ای لشکر صاحب زمان میشناسیم.نوحه ای که انگار تمام هشت سال امید و ترس مرا یک جا در خود جای داده است. بسیاری از این نوحه شاید فقط همان بند ای لشگر صاحب زمان در ذهنشان مانده باشد.اما شنیدن باقی بند های این نوحه یا بهتر بگویم سرود حماسی برایتان روشن میکند که چگونه یک سرود میتواند مردانی را آماده کند که با پایشان مین را به سخره می گرفتند.این سرودرا دوباره و کامل بشنوید.
کوروش. کوروش کبیر .مردی که تمام غرور ملی ایرانیان را یکجا به دوش میکشد.فتوحات گسترده اش را سالها و قرنها افسانه کرده اند و قصه عدالت گستری اش در سرزمین های همجوار نقل مجالس عامیانه و روشنفکرانه است.
....................................
شاید دوهزار سال از امروز گذشته است .کودکان بغداد آن روز روایت مردی را دهان به دهان میکنند که باعث پیشرفت ناگهانی کشورشان شده است و تا مرزهای ایران و کویت گردنکشی کرده است و حتی برای تمدن کهن آمریکاییان رجز میخوانده است.بازمانده های نیروگاه اتمی ازیراک از زیر خاک بیرون آمده است و تخت جمشید های جدیدی خلق شده است. اسناد برابری عربی صدام از روی سی دی های دوران باستان به دست آمده است و بی تردید مرد عفلقی کوروش زمان خویش شده است.اما نام باکری و همت و دوران از یاد ایرانیان رفته و احتمال دارد محمد جهان آرا به علت روایت نغمه کهن سال ممد نبودی ببینی تبدیل به افسانه شده باشد. آیا آن روز نامی از بچه های سردشت و حلبچه برده خواهد شد؟ آیا کسی میداند که اسطوره عفلقی با خانواده های ایرانی و عراقی چه کرده است؟
...............................
برایم غیر قابل تصور است که مردی مثل کوروش و داریوش و خشایار و دیگر جهان گشایان عدالت گستر که امروز مایه غرور اند تا سر حدات جهان شمشیر عدالت بگشایند و حلبچه ای را در زمان خود خلق نکرده باشند
..................................
دو هزار سال گذشته است و در ینگه دنیا مردم آمریکا سخن از دادگستری مردی به نام بوش سر می دهند که برای رهایی ملت دیگر نقاط جهان به عراق و افغاتستان در آن سوی مشرق لشگر کشیده است و بعد هم دولت را به آنها بازگردانده به شرط آنکه سنت دموکراسی را گردن بنهند.همانگونه که کوروش داد ملل دیگر را از فرسنگ ها دورتر میگرفت.سخنان دوستی و آرامش طلبانه جرج بوش را در موزه ها با دستگاه های جدید از روی نوارهای ویدیویی باستانی بازیافته اند و منشور حقوق بشری را که به نام آن از کوبا تا ویتنام و عراق را به خون میکشید پخش میکنند.اما کسی از کودک آزاری های ویتنام، کشتار های دست جمعی در عراق و افغانستان و جنایت در خلیج خوک ها سخن نخواهد گفت.
...................................
فکر میکنم که باید شمشیرکشی را به هر شکل تقبیح کرد.هیچ شمشیری بیرون نمیآید و هیچ مرزی گسترده نمیشود مگر آنکه فرزندانی یتیتم شوند،زنانی بیوه شوند و چشم مادرانی بر درگاه های خالی فرو بمیرد.هیچ مرزی گسترده نمیشود مگر آنکه مردانی خردل و خون را یکجا از ریه هایشان فریاد کنند و صدای سرفه در سردشت کوچه ها را پر کند.هیچ شمیر کشی را نمیتوان تمجید کرد مگر آنکه تا حد توانمان ؛ هر چند کم؛ چاقو کش کوچکی باشیم.
صدای پای بهار را که میشنوم و در پی آن انتظار تابستان گرم و بی نمک دیگری را میکشم برایم غیر قابل تصور است که بتوانم خودم را به احوالات شیرین نواختن و نوشتن مشغول کنم.امشب صدای پای پاییز را میشنوم و جان دوباره در انگشتانم جاریست.
القصه آنکه هجرت ده ساله من به تهران به سر رسید و برگشتم به اراک شهر پدری ام. زهرا کم کم به شهر خو گرفته و نشانی ها را بلد شده است و این یعنی میتواند به زبان کوچه های شهر تکلم کند. اراک غریبستانی است برایمان که اگر این خانه نقلی پدری ام نبود هیچ کس دیگری را نداشتیم.تا به حال کسی به خانه ما نیامده است و حتی کسی غیر از مادرم به خانه مان تلفن هم نزده است. البته بهتر که هر چه غریب تر با این جماعت باشیم آزاد تر زندگی میکنیم.سرمان به خودمان گرم است و چند دوست قدیمی.دوستانی که مطمئنم میکنند که هیچگاه در انتخاب دوستان نیک و مهربان اشتباه نکرده ام.اراکی جماعت اساسا در هجرت غمباد وطن میکند و در وطن بسیار غریب است.البته شابد این خصلت جماعتی است که من شناخته ام. خوش میگذرد و اگر دلتنگی هایمان برای دوستانمان نبود شاید خاطرمان هم به تهران باز نمیگشت. این گردش های شبانه با زهرا در کوچه های شهر احساس عجیبی برایم خلق کرده است انگار که شجره نامه نهفته ای را کشف کرده ام. تصور آنکه ۳۰ سال پیش پدرم بی آنکه نفسش بگیرد همین مسیر ها را با مادرم قدم میزده است احساس تلخ و شیرینی است. پدرم، پدرم ، پدرم..... .جایش خیلی خالی تر از آن است که من در هجرت درک کرده بودم.همه ریشه من را یکجا در حاشیه شهر خاک کرده اند.زهرا دلتنگی پدرم را میکند و به مادرم خو کرده است. خو میکند این مهربان به هر چه مهربانی است. زندگیم همان گونه است که همیشه پدرم برایم آرزو میکرد. جایش خیلی خالی است تا ببیند که پسر خوبی بوده ام.اگر دوستانم را لا به لای دود تهران جا نگذاشته بودم میشد گفت که هیچ ملالی نیست.اعصابمان آرام است. اراک در کنار زهرا و دوکوچه فاصله با خانه پدری و فامیل های بریده عجیب میچسبد. بهتر که در اسرع وقت تهران را ترک کنید که در تهران بخش بزرگی از زندگی از چشمانمان پنهان است.
بهزاد وثیق مهربان برایم لوگویی طراحی کرده است که با نگاه اول آن چنان میشناختمش که انگار خودم طراحی کرده ام.بهزاد برادری را به افراط آموخته است.شریف و مهربان. لگوی جدید را با وبلاگ جدید بیشتر دوست دارم.
اینجا خش خش برگ ها حیاط را پر کرده است و پاییز گیسو به شهر میکشد.کم کم باید چشم انتظار قاصدک ها باشیم. پاییز می آید و دوباره پاییزانه را از نفس هایش پر خواهد کرد. پاییز و پاییزانه دوباره آغاز شده اند. خوشم که یاز خشکم از این لحظه های پاییزی....
خیلی از این تهمینه میلانی خوشم می آمد این خبر را هم در سایت انتخاب خواندم:
آسیب به تخت جمشید توسط یک گروه سینمایی!
در حالی که طی ماههای گذشته، روند تخریب برخی اماکن تاریخی به اوج خود رسیده است، این بار گروه فیلمبرداری «تهیمنه میلانی» برای به تصویر کشیدن صحنه های نامشخص، به بخش هایی از میراث هزاران ساله ی ایران آسیب رساند. اين گروه در حين كار لكههاي سياه رنگي را روي سنگهاي حياط جنوب شرقي كاخ تچر پاشيده اند.
این کارگردان زبر دست سینمای ایران که آثار زبر دستی ایشان در زن زیادی مشخص است و فروش آتش بس شان هیچ ربطی به سینمای هند نداشت پیش از این تقید خود را نسبت به تاریخ در باز سازی صحنه هایی از انقلاب ایران نشان داده است. ما اعتقاد داریم که مهندس مزبور لکه ای سپید بر پیشانی تاریخ ایران است اما اسناد تصویری حکایت از آن دارد که اعتقاد ما بیخودی است و ایشان خود لکه ای سیاه بر پیشانی یکی از معتبر ترین بخش های تاریخ معماری ایران کشیده اند. البته شنیده میشود که ایشان در دانشگاه و دانشکده ای که من درس خوانده ام معماری خوانده است که البته از لحظه دانستن این خبر من در کمال صحت مزاج اعلام میکنم که در رشته علوم تربیتی از دانشگاه آزاد علی آباد کتول درس خوانده ام و هیچ ارتباطی با دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت نداشته و ندارم.
سالهای دهه ۶۰ را که به یاد می آوریم یاد کوپن و شب های بی چراغ و آژیر های رنگارنگ می افتیم. ذهنمان پر میشود از رنج و ترکش و مارش و جوانانی که میرفتند و مادرانی که چشم بر در گیس سفید میکردند. اما سال ۶۳ در همان روزگار تلخ کنج یک استودیوی کوچک چند مرد و زن جمع شده بودند تا من و تو برای نیم ساعتی هم که شده راس ساعت پنج بعد از ظهر یادمان از گلوله تهی شود. برخی از بزرگان سینمای امروز ، آنروز جوانانی بودند که داشتند برای کودکان آن روزگار خاطره ای مشترک را رقم میزدند. خاطره ای که هیچ گاه کهنه نمیشود.محمود کلاری ، فیلمبردار نامی امروز عکس اولش را میگرفت. نخستین تدوین حسن حسندوست در همان استودیو بود و مرضیه برومند کارگردانی میکرد تا نام و خاطره اش هیچ گاه از ذهن کودکان نرود.ایرج طهماسب ، حمید جبلی ، فاطمه معتمد آریا و حسن پور شیرازی و دیگران عروسک میچرخاندند و صدا هایی را می آفریدند که بعید میدانم از حافظه صوتی ما پاک شود. مجموعه ای در حال شکل پذیری بود که مرهم کوچکی بر روان رنج دیده کودکان بود و در این میان حداقل من یادم هست که بزرگترها نیز با این مجموعه کودکیشان را تازه میکردند. مدرسه ها تعطیل بود اما مدرسه موشها باز بود. مدرسه موشها باز بود تا گوش دراز برایمان خبرهای شیرین بشنود و ظرافت نارنجی درشتی روزگار را از یادمان ببرد. کپل و دم باریک و دوستانشان لودگی کنند تا ما صدای مهربان آقا معلم را بشنویم مبادا که گوشهایمان از یاد صدای معلمانمان خالی شود. حتما همه ترانه آغاز این مجموعه نازنین را به خاطر دارید. مجموعه ای که در روزگاری پخش شد که تلخی یاد آوری آن روزها را کمی شیرین کند. آهنگساز آن آقای علیقلی است که دستش به سیم ساز رقصان و دمش به آواز گرم که چه ترانه ای برای ما خلق کرد. ترانه مدرسه موشها را بشنوید و به آواز سنتی دم باریک توجه خاص مبذول فرمایید.
شاید خیلی از شما مجموعه کتاب و نوارهای کودکانی را که شرکت سوپر اسکوپ به نام مجموعه چهل و هشت داستان منتشر میکرد به خاطر داشته باشید. سه بچه خوک ، غنچه گل سرخ یا زیبای خفته ، ماجرا های سند باد ، گربه های اشرافی و .... جزو معروفترین این مجموعه ها بودند. اما حسن و خانم حنا که روایت ایرانی جک و لوبیای سحر آمیز بود دنیای دیگری داشت . خانم حنا گاو حسن بود و غول بزرگی او را همراه با چنگ سحر آمیز و مرغ تخم طلا دزدیده بود. این آقا غوله زن غولی داشت که با آنکه در کتاب بسیار زشت تصویر شده بود اما پشت خشونت غول صفتانه اش مهربانی و سادگی خاصی هم داشت. این خانم غوله عادت کرده بود هر شب با صدای آواز چنگ سحر آمیز به خواب برود و چنگ سحر آمیز هم چون قرار بود به امثال من یاد بدهد که نباید مجیز ظالمان را گفت برایش لالایی نمیخواند. تا آنکه مطابق نقشه حسن که برای کسب حق و حقوق مدنی اش از درخت لوبیا بالا آمده بود تصمیم بر آن شد تا وقتی آقا غوله سر کار خود میرود چنگ با آوازی خانم غوله را خواب کند. خلاصه این تقیه چنگ سحر آمیز باعث شد تا یکی از زیبا ترین خاطرات ما در قالب ترانه لالایی قشنگی محفوظ بماند. لالایی بسیار زیبایی است. آن صدای نکره ای هم که در ابتدا و وسط لالایی میشنوید صدای خانم غوله است . ترانه میبردم به روزهای خانه خیابان ملک که حیاط داشت و دو باغچه بزرگ و درخت یاس زیبایی که دیگر هیچ جا ندیدمش. خانه ای که مادرم هنوز خوابش را میبیند. اما روزگار تنگی کرد و حیاط و یاس و باغچه را دادیم و نان خریدیم و رفتیم به آپاتمان کوچکی در خیابان عباس آباد اراک. اگر قبلا این نوار را گوش کرده اید که منتظر باشید تا مثل من دلتان دوباره هوایی شود و اگر گوش نکرده اید آهنگی را بشنوید که شاید جزو دلچسب ترین ترانه های زندگیتان شود . لالایی را گوش کنید
نسرین افضلی آزاد شد. به قول لوطیان اهل حبس :برای سلامتی سه تن ، زندونی ناموس وطن ، بلند صلوات. آنقدر از این اتفاق میمون شادمانیم که اعصاب ادبیات عهد قاجارمان را نداریم . سر نسرین سلامت و چشم و دل نیما روشن و دلشان گرم به همدلیشان . انگار هنوز برخی آزاد نشده اند. خداوند هیچ دلی اسیر غربت و غصه نگاه ندارد.
پی نوشت : دوباره از امشب آپ میکنیم.
برای من اولین وانگار تنها اولویت آن است که آرزو و سعی کنم محدوده کوچک دوستانم با سختی ها غریبگی کنند. شاید یکسو نگرانه ، غیر مسولانه و غیر بشر دوستانه باشد که در بین زنانی که دیروز آزاد شدند تنها یافتن دو نام برایم اهمیت داشت.نسرین افضلی و ساقی لقایی. ساقی لقایی آزاد شده است و امشب اروند و آرتا دوقلوهای نازنینش با لالایی او به خواب میروند. چشم مهران روشن که چراغ خانه اش روشن شد. اما نام نسرین افضلی را ندیدم. شاید ده بار تا به حال آن اسامی را دوره کرده باشم ولی دریغ که چشمانم نام نسرین را ندیده است. از غروب که با زهرا پر از امید بر روی لینک آزاد شدگان کلیک کردیم و نام نسرین را ندیده ایم زنگمان عجیب کر شده است. زهرا دو سه ساعت تمام چند وبلاگ محدود را ریفرش میکرد تا خبر جدیدی بیاید. زیر چشمی میدیدم که اشک هایش را پاک میکند. در خانه کوچک ما نظام پرداخت هزینه برای فعالیت های اجتماعی در بازه دوستانمان توجیه نشده است. تصور آنکه دوست مهربان و با نشاطمان چه لحظات تلخی را می گذراند افتضاح است. نیما را هم که بسیار زیاد هم نشین اش بوده ام و میدانم چه میکشد که عزیز دلش را در بند آورده اند. امشب دیوارهایی را نفرین میکنم که جدایی را تعریف میکنند. امشب میگویم که نسرین باید آزاد شود. چشم در چشم خدا این را میگویم. حتما برای هر کدام از دوستان نسرین کسانی مثل ما سینه به غم داده اند. خداوند دل همه آنها را هم شاد کناد.